تاريخ : دوشنبه 23 اردیبهشت1392 | 21:33 | نويسنده : ѕαмαη

 ســــلاااااام دوسایه گلم 


2باره وب جملات عاشقانه رو راه انداختم


با قالبی جدید و مطالبی زیبا و جدید 


 ازتون میخوام برید سر بزنید نظرتونو بگید در بارش  


برایه وررود کلیک کن


تاريخ : یکشنبه 9 تیر1392 | 17:18 | نويسنده : ѕαмαη

کلاس دوم راهنمایی بودم که کلیه هام عفونت کرد و از دستشون دادم بعد از از دست دادن کلیه هام تا مدتی تو ی نوبت بودم تا یه کلیه که به من بخوره برام پیدا بشه باید خیلی چیزا رو نمی خوردم و ماهی دو بار دیالیز بشم خیلی روزای سختی رو می گذروندم درد رفت و آمد تو بیمارستان اشکای مامانم وضع زندگیم حسابی بهم ریخته بود ولی با همه این ها سعی می کردم به همه نشون بدم که کاملا خوبم و هیچ مشکلی ندارم بدم میومد که برام دل بسوزونن در این بین متوجه شدم پسر خالم دوستم داره اما من خیلی بچه تر از این بودم که درکش کنم اما اون با سر سختی سعی داشت به من نزدیک بشه بابام گفته بود که خودش دست به کار میشه و بهم کلیه می ده اما کلیش بهم نخورد وضع مالی خوبی داشتیم بابام حاضر بود به حر قیمتی برام کلیه جور کنه اما گروه خونی من گیر نمی یومد یه سال با دردم گزروندم تا اینکه گفتن کلیه پیدا کردن و در عرض یک هفته همه چیز رو روبه راه کردن .

 

بعد از عمل متوجه شدم کلیه ای رو که بهم دادن یکی از کلیه های سهیل پسرخالمه شاید خیلی بی رحم بودم اما این کارش باعث شد بیشتر ازش بدم بیاد تا بردنم خونه اومد دیدنم بی ادبی بود که ردش کنم و جوابش رو ندم اونم تا تنها شدیم بهم گفت که نمی تونه بدون من دووم بیاره و ازم خاستگاری کرد

ادامه داستان اینجا کلیک کن


برچسب‌ها: داستان عاشقانه فریبا و سهیل, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان عاشقانه غم انگیز
ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 خرداد1392 | 18:54 | نويسنده : ѕαмαη


راستیتش نمی دونم چطوری شروع کنم...سال دوم دبیرستان بودم..یه روز از یه گروه آموزشیه تاتر اومدن مدرسمون..مربی پرورشیمون گفت که هر کسی که میخواد بیاد واسه تست..از جمله یکی از دخترایی که واسه تست اومدن من بودم..توی تست فقط من و 14 نفر دیگه قبول شدیم...خوشحال بودم..آخه تئاتر رو دوست داشتم..تئاتر در دنیای جدیدی رو بروم باز کرد..توی گروه 15 نفریمون فقط من دوم بودم و بقیه اول..من چون بزرگتر بودم همه کاره گروه از جمله منشیه صحنه بودم...با بچه ها دوست بودم اونا هم بهم احترام میزاشتن..اما با 3تا از اونا صمیمیتر بودم.. بخصوص بهار و مریم...هممون خیلی تودار بودیم آخه خیلی از چند و چون همدیگه خبر نداشتیم..کم کم بیرون رفتنامون شروع شد..خیلی دخترای خوبی بودن..واقعا تحسینشون میکردم..منو مریم علاوه بر هم گروهی,هم سرویسی هم بودیم آخه خونمون نزدیک بود و همین دوسیمونو محکم تر میکرد..بهار و مریم خیلی سفت بودن و هیچ کس نمیدونست که پسری توی زندگیه اونا هست یا نه..واسه منم جای سوال بود..یه روز واسه دیدن یه نمایش بیرون رفته بودیم...موقع برگشت دیدم مریم خیلی داره با گوشی حرف میزنه اونم یواشو مشکوک...پاپی شدم که باید بهم بگی 

ادامه مطلب کلیک کن



برچسب‌ها: داستان عاشقانه ساحل سنگی, ارسالی, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان عاشقانه واقعی
ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 20 خرداد1392 | 23:7 | نويسنده : ѕαмαη


اول بگم که همه اسما مستعارن این م داستانه منه...بهناز...

چند وقتی بود که دوست صمیمیم از یه پسری خوشش میومد..به اسم میکائیل پسره اصلأ پسر خوبی نبود و با همه بود به جز دوستم فاطمه دوست میشد.... فاطمه همه اینارو میدونست اما بیخیالش نمیشد... منم همون موقه ها با چند تا از فامیلامون حرف میزدم... دختری نبودم که عاشق بشم.. با هر کسی حرف میزدم راحت میتونستم ازش جدا شمو ابراز علاقه ای هم نمیکردم....

تا اینکه چند باره به خاطر دوستم با میکائیل حرف زدم.. میکائیل تقریبأ یه چیزایی از من میدونستو همیشه اونارو به رخم میکشید.. اما منم ازاونجایی که خیلی گستاخ بودم همیشه یه جوابی داشتم که بدم و خوردش کنم!

کم کم با میکائیل صمیمی شدیم.. مثل دوتا دوست.. اما من واقعأ ازش بدم میومدو میگفتم همه دخترایی که باهاش رابطه دارن احمقن... همون موقه ها فامیلمون که باهاش حرف میزدم با یه دختری دوست شدو من بدجور بهم ریختم اما اصلأ بروز نمیدادم...

هر وقت میرفتم بیرون میکائیل بهم اس ام اس میداد و زنگ میزد.. یه روزی اونم باهام درد دل کردو گفت قبل فاطمه با دختری نبوده... به خاطر فاطمه و چندتا از دوستا بدش اینجوری شده...

بهم پیشنهاد دادو گفت نمیذاره کسی بفهمه.. نمیتونستم قبول کنم.. اخه فاطمه دوست صمیمیم بود... ولی قانعم کرد که هیچوقت به فاطمه علاقه نداشته...

بازم قبول نکردم.. چند وقت فقط مث دوتا دوست بودیم..

تا یه روز بعد ا ظهر وقتی از کلاس زبان برگشتم بهم زنگ زد و گفت یا با هم دوست شیم یا دیگه زنگ نزنیم....

منم گفتم دوست میشم دیگه.. من که علاقه ای بهش ندارم!! لا أقل یه همدم میشه واسم...

یکی دو ماه همینجوری گذشتو اون هرروز بهم میگفت دوستم داره.. یه بار باباش فهمید... منو میشناخت.. به میکائیل گفته بود با بهناز دوستی.... میکائیل گفته بود نه... وقتی به من گفت عصبانی شدم گفتم مگه قرار نبود کسی نفهمه چرا سوتی دادی؟؟ گفتم دیگه تمومه و بهم زنگ نمیزنیم.. کلی خواهش التماس کرد.. زنگ زدو اس دادو من باز قبول کردم..

کم کم داشت ازش خوشم میومد...قرار بود فقط باهم باشیمو کس دیگه ای رو تو زندگیمون راه ندیم.. قبول کرد.. اما بعد یه هفته فهمیدم ب دوست دختر قبلیش که یه ....رزه بوده زنگ زده.. عصبی شدم خواستم تموم کنم.. واسم توضیح داد که واسه چی بوده و قانع شدم..

بعد 2.3 ماه رابطمون خیلی خوب شد...تنها کسی بود که نمیذاشت ازش دور شم...دوس داشتنشو حس میکردم..

ادامه مطلب کلیک کن


برچسب‌ها: داستان عاشقانه میکائیل, ارسالی, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان
ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 9 خرداد1392 | 14:10 | نويسنده : ѕαмαη

 

 

سلام بعد خوندن این داستانای زیبا والبته غمگین تصمیم گرفتم داستانمو بنویسم

این داستان برمیگرده به 4سال پیش وقتی که من تازه دانشگاه قبول شده بودمو ورودی بهمن بودم

چند ماهمو گذاشته بودم واسه تفریح و گشتن کما اینکه دوست صمیمیم یه شهر دیگه دانشگاه قبول شده بود و من اکثرا میرفتم پیشش.دختر یه خانواده مرفه و معروف بودم پدرم سیاسیه و بلاخره واس خودمون برو بیا داشتیم،اینا دلایلی بود که علاوه بر اینکه شیطون بودم اما تو شهر خودم هرگز شیطونی نمیکردم،اما اونروزو هرگز یادم نمیره 30 آبان 88،اونروزو با خواهرو دوستم رفتیم پیاده روی طرفای غروب بود که رویا دوستم گفت بریم بلیط قطار بگیریم ،وقتی وارد آژانس شدیم اونجا یه دسته پسر بود با حرکت ابرو رویارو متوجه اونا کردم رویا هم که اصلا اهل این حرفا نبود با خنده ابروهاشو بالا انداخت که یعنی هیچ کدوم ب درد نمیخورن همینطور که داشتیم میخندیدیم همه پسرا بلیطاشونو گرفتنو رفتن حالا قبل ما یه پسر نوبت ایستاده بود،نمیدونم بگم از شانس بد یا خوب که اینترنتشون قطع شد و ما حدود 10 دیقه همونجا ایستاده بودیم ،پسره توجهمو به خودش

جلب کرده بود قده حدود 190 با یه کت مخمل مشکیو شلوار جین با استایل خاص تکیه داده بود به پیشخون،از قیافش جذبه و غرور میبارید،نمیدونم به عشق تو نگاه اول چقد اعتقاد دارین من که همه اینارو افسانه میدونستم ،بگذریم همینطور به پسره خیره شده بودم با خودم میگفتم الانه که بره پس نگاش کن خوشگل نبود اما واقعا جذاب بود،

بلاخره شبکه وصل شد و متصدی با عذر خواهی خوس بلیطارو صادر کنه،به پسره گفت کجا میری گفتش قزوین به رویا گفتم دانشجوی قزوینه هاااا

متصدی پرسید اسمو فامیل پسره جواب داد محمد...... شماره تماس 09.......

2شماره اخرشو نشنیدم اما رویا با خنده گفت هول نشو 69بود خندیدیم و پسره رفت.رویا پرسید میخوای چیکار کنی?گفتم میام پیشت هفته دیگه با بچه های خوابگاه مزاحمش بشیم بخندیم اونم گفت باشه 

داستان به اینجا رسید که من شماره محمدو با اسمو فامیلش میدونستم ،یبار که بیکار خونمون بودم یادش افتادم با خط خودم بش زنگ زدم جواب داد گفتم اقا محمد گفت بله گفتم خواستم مطمعن شم خندیدمو قطع کردم


ادامه داستان اینجا کلیک کن


برچسب‌ها: داستان عاشقانه عاطفه, داستان عاشقانه, داستان عاشقانه غم انگیز, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 22 اردیبهشت1392 | 11:50 | نويسنده : ѕαмαη

()


دوستای خوبم داستان عشق من هم خیلی طولانیه هم خیلی پیچیده است .

اگه بخوام بنویسم از شاهنامه فردوسی هم بیشتر طول میکشه. هم اینکه خیلی خیلی غم انگیزه و من نمیخوام شماها رو با خوندن داستان خودم ناراحتتون کنم چون عشق من بر اثر یه سانحه خیلی خیلی دلخراش از دنیا رفت.

ولی در حد یه چند خط بهتون توضیح میدم و پیشاپیش از اینکه اگه شما با خوندن جملاتی که احساسم و نسبت به عشقم میگم ناراحتتون میکنه ازتون معذرت میخوام.

 

من عاشقش شدم و دیوانه وار دوسش داشتم اونم من و دیوانه وار دوست داشت طوری که اگه یه روز هم دیگه رو نمیدیدیم اون روز بدترین روز عمرمون بود.

حتی با وجود اوردن رتبه نسبتا خوب که باهاش میتونستم رشته و شهر و دانشگاه خوب قبول بشم رشته و دانشگاه و شهر خودم و انتخاب کردم چون نمیتونستم ازش حتی یه روز هم دور بشم.

خلاصه تقدیر اجازه نداد ما با هم باشیم و اون بر اثر تصادف دم به دم جان سپرد و منو تنها گذاشت.

الآن یک سال و خورده ای از اون روز نفرین شده میگذره و همچنان از ته دل اسمش و فریاد میزنم ولی اینم بگم از خدای مهربون هیچ گله و شکایتی ندارم چون میدونم همه کاراش از رو حکمت و حساب و کتابه.

 

و اما نامه من به عشقم:

امروز تقریبا يك سال و نیم از فوت تو ميگذرد و من همچنان تو را فرياد ميزنم و تنها تو را ميخوانم.

يك سال است كه تو رفتي و من تنهاي تنهايم.

يك سال است كه هر دو- سه روز يك بار به سر مزار مبارك و شريفت مي آيم و تو را ميخوانم.

يك سال است كه هرشب به ياد تو ميخوابم تا بلكه تو را در خواب ببينم اما انگار من ديگر لياقت ديدن تو را حتي در خواب هم ندارم.

ميخواهم امروز از تو بنویسم از تویی که تنهایی هایم پر از خاطرات توست.


ادامه مطلب کلیک کن



برچسب‌ها: داستان عشق ابوالفضل, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان
ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392 | 19:2 | نويسنده : ѕαмαη

پسورد:www.send2.blogfa.com
داخله فایل هم پسورد هست 




همه چی از چت شروع شد ... از اینترنت ... کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .

اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست ... مهم الانه که دارم از دستش میدم . 

بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در

 منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم . 

خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه

 چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه...

عشق چت داشتم ... اون قدر تو چت مسخره بازی درمی آوردم که تک تک پسرا میومدن و بهم پیغام

 خصوصی میدادن و شماره و ...

بازم محل نمیدادم میرفتم چت که بخندم ای کاش پاهام قلم شده بود و نمیرفتم ... 

چند وقتی بود با یکی چت میکردم پسر خوبی بود یه سال ازم بزرگتر بود احساس بدی بهش نداشتم .

عکسشم دیده بود یه جورایی ازش خوشم اومده بود. ولی حتی یه لحظه هم نمیتونستم به دوستی با

 کسی فک کنم .

بالاخره اون روز لعنتی رسید و شمارشو داد ازم خواست که بهش تک بزنم تا به قول خودش با هم آشنا

 شیم (حرف همیشگی پسرا)

یه هفته بود که شمارش تو گوشیم بود .


دیگه نت نمی یومد دلم تنگ شده بود واسش دل رو زدم به دریا و یه اس ام اس دادم خیلی زود

 شناخت و گفت فلانی هستی و ....  


ادامه داستان اینجا کلیک کن گلم


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان, داستان عاشقانه غمگین, داستان عاشقانه جدید
ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 21:1 | نويسنده : ѕαмαη



سکوت سردی همه جا رو فرا گرفته بود ، دیگه نمیدونستم چطور باید مامان جون رو آروم کنم (مادربزرگ مادریم)،

از لحظه ای که این خبر رسیده گرمی خونه از بین رفته انگار که بخاری ها خاموش شدن ، انگار که دنیا خراب شده،

 

خودم بیشتر ناراحتم ولی نمیتونم بروز بدم ، آخه کسی چیزی نمیدونه که من سهیل رو دوست دارم .

 

ـ مامان جون تو رو خدا آروم بگیر ، به خدا هیچ چیش نمیشه ، با گریه های من و تو که چیزی عوض نمیشه !

 

- آخه دختر تو چه میفهمی ؟ نمیدونی که بعد پدر و مادرش ، تنها یادگارم از اوناس ، طاقت دوری  سهیلمو دیگه ندارم

 

خدا ! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! من نوه ام از تو میخوام . زندگیمو از تو میخوام  ، اگه اون بره منم رفتم خدااااااااااااااااا

 

* دیگه اشک روی گونه هام بهم اجازه صحبت نمیداد ، منم به حق حق افتاده بودم ، بغض گلومو پر کرده بود ، منم

 

ادامه داستان اینجا کلیک کن گلم



برچسب‌ها: داستان واقعی سهیل و آتنا, ارسالی, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان
ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 15 فروردین1392 | 3:48 | نويسنده : ѕαмαη

بنام خداوند حکیم قبلا جفت بودیم حالا تکیم

داستان عشق من دو سال پیش وقتی ۱۹سالم بود شروع شد

حدود دو سال پیش بعد تعطیلات نوروز بود که خونه قدیممون رو فروختیم و یه خونه تو یه کوچه بالا تر خونه خودمون خریدیم بله اینجوری شد که همسایه جدید پیدا کردیم واسه اینکه محله مون همون محله قدیم بود معمولا بیشتر محله رو میشناختم و باهاشون سلام علیک داشتم اما همسایه دیوار به دیوارمون رو تا حالا ندیده بودم کمی کنجکاو بودم ببینم پسر هم سن خودم دارن یا نه...

بعد چند روز فهمیدم همسایه مون سه تا دختر داره و یه پسر کوچیک دختر کوچیک همسایه مون رو که دیدم یه جورای ازش خوشم اومدبا اینکه سال سوم راهنمایی بود اما اخلاقش مث دخترای بزرگتر بود مثلا شرم و حیا داشت تو چش کسی نگا نمیکرد چادر سر میکرد و...



برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عاشقانه غم انگیز, داستان های عاشقانه, داستان, داستان عاشقانه واقعی
ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 9 فروردین1392 | 16:34 | نويسنده : ѕαмαη

این داستان واقعیه حتما بخونش

 

پسری به دختری که تازه باهاش دوس شده بود میگه:

 

امروز وقت داری بیای خونمون؟

 

دختر:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟

 

پسر:بگو میخوام برم استخر...

 

دختر اومد خونه دوس پسرش

 

پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو حموم موهاتو خیس کن

 

وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه...

 

پسر و دوستاش یکی یکی میرن حموم و به دختر.....

 

این که اخری رفت حموم 1ساعت 2ساعت

 

دیدن خیلی دیر کرده

 

رفتن حموم دیدن دختر و پسر رگ دستاشونو باهم زدند و گوشه حموم افتادن و رویه دیوار حموم نوشته :

 

نـامـــــردا خـــواهرم بـــــــــــود


برچسب‌ها: نامردی, داستان عاشقانه غمگین, داستان عاشقانه, داستان های عاشقانه, داستان عاشقانه جدید
تاريخ : دوشنبه 5 فروردین1392 | 1:54 | نويسنده : ѕαмαη


پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم.

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: 


ادامه داستان کلیک کن گلم


برچسب‌ها: داستان دختر ادامس فروش, داستان عاشقانه, داستان کوتاه, داستان, داستان عاشقانه جدید
ادامه مطلب